با تو
در من کوچه ایست که باتو در آن نگشته ام... سفری ست که باتو هنوز نرفته ام... روزها و شب هایی ست که با تو به سر نکرده ام ... و عاشقانه هاییست که باتو هنوز نگفته ام . . . ......... در من حرفایی است که هنوز نفس می کشند.... آرزوهایی که هنوز به انجام نرسیده اند در من و در کعبه من ، سجده ای است برای قامت تو...
با تو ...
در من کوچه ایستکه باتو در آن نگشته ام...سفری ستکه باتوهنوز نرفته ام...روزها و شب هایی ستکه با تو به سر نکرده ام ...و عاشقانه هاییست که باتوهنوزنگفته ام . . . ......... در من حرفایی است که هنوز نفس می کشند....آرزوهایی که هنوز به انجام نرسیده اند در من و در کعبه من ، سجده ای است برای قامت تو در من پار...
تضاد...
امروز سر کلاس انشا باید درمورد دو کلمه مخالف هم مینوشتیم مثل شب و روز سنگ وشیشه و ... همین که کاغذم را روی میز گذاشتم تا دوکلمه مخالف هم پیدا کنم به ذهنم رسید من و تو لحظه ای گیج شدم!چرا؟ چرا من و تو به ذهنم آمد؟ نیم ساعت به کاغذ نگاه کردم وبه این فکر میکردم چرا نه؟ مگر این دو کلمه مخالف هم نیستند؟ ...
تنهایی
من او را خواستم تا زنده بمانم او مرا خواست تا تنها نباشدفرق است بین : حوض بی ماهی و ماهی بی حوض...!! نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۶ ساعت 22:42 توسط : آبان | دسته :
آشنا ترین غریبه
تصمیم خود را گرفت این بهترین کار بود البته در نظر او روسری اش را صاف کرد دستی به موهای طلایی رنگش کشید میخواست زیبا باشد مثل همیشه سرگردان بود ولی تصمیم همین بود همین اتفاق... باید میرفت باید به پایان بیاید این قصه آرام و قرار نداشت "چه طولانی شده این مسیر کوتاه؟" به ته مسیر که رسید قلبش ایستاد! او ...
یکی باید باشد...
دلم یک نفر را می خواهد تا مثل این روزها که آشفته ام ... که افکار توی سرم رژه میروند که مثل خوره افتاده اند به جان سلول های خاکستری ام و از کار انداختتشان مثل حالا که لحظه ای ذهن شلوغم آرام نمیگیرد "حتی لحظه ای!" یک نفر باشد که پناه ببرم به آغوش گرمش و چشمانم را ببندم برای یک ساعت دو ساعت یک روز برای...
آمد نوبهار
آمد نوبهار طی شد هجر یار مطرب نی بزن ساقی می بیار... در گلستان میگذشتم صبحدم بوی یارم در مشام افتاد باز... #گل_گاشتن #حس_خوب نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۵ ساعت 21:28 توسط : آبان | دسته :
یجور دیگه...
امسال تو را ...طور دیگریدوستت خواهم داشت ...به سلیقه ی تو لباس خواهم پوشید ...به سلیقه ی تو قدم خواهم برداشت ...آهنگ مورد علاقه ی تو را گوش خواهم داد ...به سلیقه ی تو زندگی خواهم کرد ...اصلا ...به سلیقه ی تو ...دوستت خواهم داشت ...آخکجاست این سال جدیدتا دوست داشتنم راتحویلت دهد ... سال از نو ...دوست...
باید از یه جایی شروع کرد...
گاهی توی زندگی برای بدست آوردن یه نفر به هر دری میزنی همه تلاش خودتو میکنی و میخوای بشی جوری که اون میخواد. گاهی این حس تورو عوض میکنه همه معیارها و عقایدتو حتی! واین بدترین اتفاق ممکنه...بعضی آدما فقط از دور خوبن درست مثه یه سرابی که فقط از دور نما داره و وقتی میری نزدیکش میبینی فقط یه توهم بوده گا...
من و من
هر روز باهم حرف میزنیم... در مورد همه چیز!از طعم تلخ شکلاتی که اول صبح توی دهانم میگذارم گرفته تا لباس رهگذری که توی پیاده رو راه میرود و ما ازشیشه اتوبوس نگاهش میکنیم... حتی اگر هم نخواهم حرف بزنم او بیخیال نمیشود همیشه موضوع پیدا میکند برای بحث کردن... شرایط وموقعیت هم واژگانی نامفهوم برایش حساب م...
تضاد...
امروز سر کلاس انشا باید درمورد دو کلمه مخالف هم مینوشتیم مثل شب و روز سنگ وشیشه و ... همین که کاغذم را روی میز گذاشتم تا دوکلمه مخالف هم پیدا کنم به ذهنم رسید من و تو لحظه ای گیج شدم!چرا؟ چرا من و تو به ذهنم آمد؟ نیم ساعت به کاغذ نگاه کردم وبه این فکر میکردم چرا نه؟ مگر این دو کلمه مخالف هم نیستند؟ ...
دختر...
میدانیولادت حضرت معصومه (س) را به مناسبت روز من، روزدختر آنهم به برکت تقویمتبریک میگویند و شاید یک بوسه و بغل و یک هدیه هم نصیبم کنند و تمام! نه که کادوها ارزششان کم باشد یا آغوش ها و بوسه هایشان برام ارزشمندنباشد ها؛ نه! من فقط بجای اینکار ها تنها میخواهم 24 ساعت از 365 روز سال را برای خودم باشم! م...
امید
همیشه باید چیزی باشددر زندگی تا ترغیبت کند برای ادامه دادن برای دوباره نفس کشیدن دوباره زندگی کردن چیزی که وقتی اتفاق می افتد لبخند بزنی و بگویی :انگار زندگی هنوز جریان دارد یک حس شروع در انفوان روح وقلبت غلغلکت بدهد و دلت بخواهد لباس بپوشی و از خانه بیرون بزنی در پیاده رو قدم بزنی مردم را نگاه کنی ...
غیر از تو هرچه هست فراموش میکنم...
من... روز خویش را با آفتاب روی تو کز مشرق خیال دمیده است آغاز میکنم... من... باتو مینویسم و میخوانم باتو راه میروم وحرف میزنم وز شوق این محال! که دستم به دست توست من... جای راه رفتن پروازمیکنم... آن لحظه ها که مات در انزوای خویش یادر میان جمع خاموش مینشینم موسیقی نگاه تورا گوش میکنم... گاهی میان مرد...
فاصله...
توی متنای قبلی با همه ی احساسم از خدا خواستم که دلیل آرامشمو ازم نگیره ولی... گرفت! همه چی تموم شد همه چیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی حالم بده نمیدونم چیکارکنم؟ نمیدونم چجوری آروم باشم؟ نمیدونم چجوری تحمل کنم نداشتنشو خدایا چرا نشد ماباهم باشیم؟ چ...