خرید بک لینک

هر روز باهم حرف میزنیم...

در مورد همه چیز!از طعم تلخ شکلاتی که اول صبح توی دهانم میگذارم گرفته تا لباس رهگذری که توی پیاده رو راه میرود و ما ازشیشه اتوبوس نگاهش میکنیم...

حتی اگر هم نخواهم حرف بزنم او بیخیال نمیشود همیشه موضوع پیدا میکند برای بحث کردن...

شرایط وموقعیت هم واژگانی نامفهوم برایش حساب میشوند ومثلا سر کلاس شیمی که دارم مسائل مولاریته را حل میکنم شروع میکند به غیبت و میگوید:

_دیدی فلانی چی گفت؟ منظورش تو بودی هااا

+خب که چی؟

_خب که چی؟واقعا که!ینی چی؟تاکی بی محلی؟

+خب مثلا من محل گذاشتم چیزی درست شد؟

_باید جوابشو میدادی!باید میگفتی...

+بیخیال بذار ببینم خانوم چی میگه؟

و همیشه در جواب دادن به او طفره میروم چون از جواب های رک و قانع کننده اش میترسم!

وگاهی سرزنش هایش بغض می اندازد توی این گلوی لعنتی ودست از سرم بر نمیدارد!!!

ولی همیشه هم اینطور نیست!گاهی هم خیییلی مسالمت آمیز باهم حرف میزنیم و مرا سخت نصیحت میکند و همین است که دوستش دارم:)

چون تنها کسی است که دلش واقعا برایم میسوزد و بهترین را برایم میخواهد و گاهی نجاتم میدهد از بند افکار خسته کننده!

شما هم با من درونتان چنین رابطه ای دارید؟!

#آبان

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۶ ساعت 0:30 توسط : آبان | دسته :

برچسب: نویسنده: مریم احمدپور تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 10:31

صفحه بندی